در میان تاریکی, آفتاب می شود...؟!
باید یه فرقی باشه بین کسی که فقط تو رو می خواد و فقط از تو می خواد با کسی که از غیر تو می خواد،امروز کاملن معنی این فرق رو فهمیدم و با پوست و گوشت و استخون لمسش کردم!! تو حتی از توپ مرواری هم کمتری این روزها فقط به قول برادر سقراط مشق مردن می کنیم ،باشد که رستگار شویم نقطه سر خط دیگر زمین هم آغوشش را به رویم نخواهد گشاد و آسمان نیز هرگز برایم نخواهد گریست... همین جا می مونم،تنهای تنها... دلم می خواد اتاقم یه پنجره رو به خیابون داشت، اون وقت تو پاییز و زمستون می اومدم کنار پنجره می ایستادم و سرم رو بهش تکیه می دادم و سکوت و غربت پاییز و زمستون رو با چشمهام از نگاه کردن به ریختن برگها و له شدنشون زیر پای آدمها، سقوطِ از عرش به فرش دونه های برف و بارون، رد شدن بی تفاوت آدمها که از ترس سرما و خیس شدن سرعت رو هم چاشنی عبورشون می کنند؛ از بوی خیسی و نم خیابونها و از صداهای گاه و بی گاهی که پنجره ی باز می سروند توی اتاق مثل صدای پا یا حرف زدن و عطسه و سرفه ی رهگذرای اندکی که از کوچمون رد میشن یا صدای رد شدن لاستیک ماشینهای عبوری از روی آسفالت خیس ، می دیدم... دیوژن* مدرن: پیش از آنکه انسان را بجویی،باید که چراغ را یافته باشی... دیوژن پست مدرن: پیش از آنکه چراغ را بیابی ، باید که انسانیت را دریافته باشی... ___________________ پ.ن: قسمت اول مال نیچه بود، قسمت دوم از خودم * :دیوژن یکی از فیلسوفهای دوران باستان بود که روزها چراغ به دست در شهر دنبال انسان می گشت...! امروز وقتی دفتر شعر قدیمیمو باز کردم این شعر اومد . به یاد قدیما دوباره خوندمش ،خوندمش و حسابی حال و هوام عوض شد به هم ریختم دوباره... احساس می کنم دارم به انتها می رسم ولی تموم نمیشم درست مثل عقربه های ساعت که هی به انتها میرسن و دوباره آغاز میشن. دارم کش میام انگار ... هم خودم هم محیط اطرافم یعنی همه چیز،همه چیز برام یه جور خاصی شده خلسه آور،گیج کننده و کشدار.... یه چند روزیه احساس میکنم حالم بهتر شده. از دیروز شروع کردم به خوندن کارهای شکسپیر. اول هم از تراژدیهاش شروع کردم. تا امروز مکبث و هملت رو خوندم،لیر شاه هم نصفش مونده.به نظرم این آثار واقعن شاهکارن، اصلن فکر نمی کردم اینقدر خوشم بیاد. البته در مورد مکبث باید بگم به نظر من آخراش دیگه یه جورایی سر وتهش رو هم آورده انگار. ولی از هملت بیشتر خوشم اومد.مخصوصن دیالوگهای خود هملت. واقعن شکسپیر استاد بازی با کلماته. اینم یکی از دیالوگهایی که خود هملت میگه و یه جورایی حرف دل خودمه: "نمی دانم چرا ولی اخیرن تمام نشاطم را از کف داده وتفریح و ورزش عادی را فراموش کرده ام. حقیقتن چنان باری از اندوه بر روحم احساس می کنم که این دنیای زیبا به نظرم تپه ی بی حاصلی جلوه می کند،این سقف نیلگون آسمان بزرگ و این گنبد باشکوه مزین به زرین دانه های آتشین در نظرم توده ی سیاهی از بخار پلید و مهلکی بیش نیست. انسان چه مخلوق عجیبی است که از لحاظ عقل آن قدر شریف ،در استعداد آن قدر نامحدود،در شکل و حرکات آن قدر چابک و تحسین آمیز،در عمل چون فرشتگان،در فهم مانند خداوند و در حقیقت زیباترین موجود جهان و اشرف مخلوقات است! ولی در نظر من این کیمیای خاکی چیست؟ هیچ مردی مرا شاد نمی سازد،هیچ زنی هم نیز..."
دلم می خواد وقتی نشستم پشت میز و کلی نوشتم ، یادم بره پنجره رو ببندم و وقتی رفتم برای خودم قهوه یا شیرکاکائو درست کنم باد سرد پاییزی تمام نوشته هامو با خودش ببره بیرون و من وقتی برسم تو اتاق که تنها کاری که از دستم برمی آد، نگاه کردن مبهوتانه به رقص مستانه ی نوشته هام تو دستهای باد باشه و آخر رها شدن و آروم گرفتنشون روی بستر خیس خیابون و حل شدن ذره ذره ی جوهر تو خیسی کف آسفالت...
آره، گذشتم و می گذرم نه یه شب نه دو شب هر شب وهر شب، همه وجودم چشم میشه و خیره دنبال تو می گردم اما دریغ از حتی یه نشون از تو....
توی این کوچه ی تاریک و بی انتها هیچ کس و هیچ چیز جز من نیست ،هیچ چیز ...
حتی باد هم بوی تو رو از اینجا برده ...
تو...
تو فقط و فقط حذر از عشق می دونستی ،تو رمیدی تو گسستی...
تو رفتی...
رفتی و نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم...
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
من اما بی تو مهتاب شبها باز از آن کوچه می گذرم،می گذرم و خیره به انتهای کوچه که توی تاریکی شب گم شده منتظرم تا شاید یه شب برگردی....
انگار هیچی هیچ وقت قرار نیست تموم بشه. یه جورایی احساس میکنم همه چیز از جمله خودم ابدیه. ابدیت همیشه برام یه کابوس بوده یه کابوس وحشتناک و غیر قابل باور. دلم میخواد این واژه رو واسه همیشه از تو دنیام حذف کنم همین ابدیتی رو که خیلیها عاشقشن. واقعن برام عجیبه اصلن نمیتونم همچین آدمهایی رو درک کنم حتی یک درصد!! مخصوصن اونایی رو که در پی یافتن آب حیات و زندگی جاوید سر به کوه و بیابون می گذاشتن و هزار تا کار عجیب غریب می کردن!! به نظرم دیگه تو این دوره و زمونه کسی پیدا نمیشه که بخواد همچین آرزویی داشته باشه. یادمه تو کتاب دینیهای دوره مدرسه یکی از دلایل اثبات معاد میل انسانها به جاودانگی و ابدیت بود!! همیشه برام عجیب بود داشتن همچین میل مسخره ای(البته مسخره از دیدگاه خودم) میل به بودن به همیشه بودن،هیچ وقت نتونستم این میل به جاودانگی رو درک کنم . تو کتاب دینیمون که نوشته بود در همه ی انسانها هست پس میشه اینجوری نتیجه گرفت که من اصلن انسان نیستم!! خب اینم در نوع خودش نظریه خیلی جالبیه! تا حالا از این بعد به قضیه نگاه نکرده بودم که از حالا به بعد میتونم این کارو بکنم!؛)
| Design By : Night Skin |

